راز ِ هیستری

نماد زنانگی،راز هیستری

راز هیستری

چندی پیش هنگام پیاده‌روی در یکی از پارک‌های تهران با اثر هنری عجیبی روبه‌رو شدم: یک جفت کفش زنانه‌ی قرمز و بسیار بزرگ که روی چمن قرار گرفته بودند. یکی سالم، براق و ایستاده بود و دیگری پیچ‌خورده، کج و از فرم طبیعی خود خارج شده بود.

تصویر ساده بود، اما تضاد میان این دو کفش ذهنم را درگیر کرد. چرا یکی هنوز زیبا، سالم و آماده‌ی پوشیده‌شدن است و دیگری انگار دیگر نمی‌تواند نقش یک کفش را ایفا کند؟

اگر این اثر را از منظر روانکاوی نگاه کنیم، می‌توان کفش سالم را نمادی از تصویر ایده‌آل‌شده‌ی زنانگی دانست؛ زنی آراسته، جذاب و مطابق با آنچه «دیگری» از او انتظار دارد. کفش قرمز و پاشنه‌بلند، در این معنا، فقط یک وسیله‌ی پوشیدنی نیست؛ بخشی از تصویری است که زن را به‌عنوان ابژه‌ی نگاه و میل دیگری تعریف می‌کند.

اما کفش دوم، همان تصویر را به هم می‌زند. هنوز قرمز و زنانه است، اما دیگر قابل استفاده نیست. انگار همان چیزی که قرار بود زیبایی و جذابیت را به نمایش بگذارد، از ادامه‌ی نمایش سر باز زده است.

اینجاست که می‌توان به مفهوم هیستری در روانکاوی فروید و لکان نزدیک شد.

هیستری در اینجا به معنای زود از کوره در رفتن یا رفتارهای نمایشی نیست. در سنت روانکاوی، هیستری با رابطه‌ی پیچیده‌ی سوژه با میل دیگری و با نحوه‌ی بیان تعارض‌های روانی از طریق بدن ارتباط دارد. جایی که فرد نمی‌تواند چیزی را مستقیماً در زبان بیان کند، بدن ممکن است به صحنه‌ی بیان آن تبدیل شود.

به همین دلیل، در خوانش نمادین این اثر، کفش پیچ‌خورده را می‌توان شبیه بدنی دید که دیگر با تصویر ایده‌آلی که از آن انتظار می‌رود هماهنگ نیست. کفش سالم می‌گوید: «همان‌طور هستم که باید باشم.» کفش پیچ‌خورده انگار می‌گوید: «دیگر نمی‌توانم این‌گونه باشم.»

در اینجا مسئله فقط اعتراض به دیگری نیست. مسئله‌ی عمیق‌تر این است که سوژه خودش نیز دقیقاً نمی‌داند چه می‌خواهد. می‌داند که نمی‌خواهد صرفاً آن چیزی باشد که دیگری از او می‌خواهد، اما هنوز شکل دیگری از میل و هویت خود را پیدا نکرده است.

از این منظر، پیچ‌خوردگی کفش می‌تواند استعاره‌ای از لحظه‌ی گسست باشد؛ لحظه‌ای که تصویر ایده‌آل دیگر کار نمی‌کند و چیزی که تا پیش از آن پنهان مانده بود، خودش را در بدن نشان می‌دهد.

کفش‌ها بدون پا هستند. بدنِ زن غایب است، اما نشانه‌ی بدن باقی مانده است. انگار بدن از صحنه حذف نشده، بلکه به شکلی دیگر در صحنه حضور پیدا کرده است.

شاید به همین دلیل است که کفش پیچ‌خورده بیش از آنکه یک شیء خراب‌شده به نظر برسد، شبیه یک بدن سخنگوست؛ بدنی که نمی‌تواند بگوید «من نمی‌خواهم»، «خسته‌ام»، «این نقش من نیست» یا «نمی‌دانم چه می‌خواهم»، و به‌جای کلمات، با تغییر فرم خود سخن می‌گوید.

در این معنا، هیستری را می‌توان نوعی زبان بدن دانست؛ جایی که نشانه می‌تواند حامل چیزی باشد که هنوز نتوانسته وارد زبان شود.

کفش سالم هنوز در صحنه ایستاده و نقش خود را اجرا می‌کند. کفش پیچ‌خورده اما دیگر نمی‌تواند همان نقش را ادامه دهد. نه کاملاً از صحنه خارج شده و نه می‌تواند مانند قبل در آن حضور داشته باشد.

شاید راز این دو کفش دقیقاً همین باشد:

یکی هنوز دارد نقش را بازی می‌کند؛ دیگری در لحظه‌ای قرار گرفته که دیگر نمی‌تواند آن نقش را ادامه دهد.

و شاید در همین نقطه است که «ابژه» می‌تواند به سمت «سوژه» شدن حرکت کند؛ از چیزی که صرفاً دیده و خواسته می‌شود، به موجودی که مسئله‌اش این است: من خودم چه می‌خواهم؟

کفش پیچ‌خورده بنابراین فقط کفشی خراب‌شده نیست. تصویری است از لحظه‌ای که زیباییِ ایده‌آل ترک برمی‌دارد، بدن از فرمانِ نقش، سر باز می‌زند و چیزی که تا آن لحظه در سکوت مانده بود، راه دیگری برای سخن گفتن پیدا می‌کند.

شاید اگر این کفش زبان داشت، نمی‌گفت «من دیگر نمی‌خواهم زن باشم.»

شاید می‌گفت:

«نمی‌دانم چگونه باید باشم، اما می‌دانم دیگر نمی‌توانم آن چیزی باشم که از من خواسته‌اند.»

و شاید این همان جایی باشد که راز هیستری آغاز می‌شود؛ جایی که بدن، پیش از آنکه سوژه بتواند حقیقت خود را به زبان بیاورد، شروع به سخن گفتن می‌کند.

در مطب‌های روان‌پزشکی و اتاق‌های درمان، هر روز با انسان‌هایی مواجه می‌شویم که گاهی بدنشان زودتر از زبانشان سخن گفته است. وظیفه‌ی درمانگر این نیست که بلافاصله برای این نشانه معنا بتراشد، بلکه باید بتواند آن را بشنود، بررسی کند و به بیمار کمک کند آنچه را بدن به زبان آورده، به تدریج وارد زبان و آگاهی کند.

گاهی پشت یک علامت، مسئله‌ای پنهان است که هنوز امکان گفتنش پیدا نشده است.

و شاید درمان، از همان لحظه‌ای آغاز می‌شود که این زبان خاموش، کم‌کم قابل شنیدن می‌شود.

Be the first to comment

Leave a Reply

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


*