من می‌خواهم جای تو باشم؛ تحلیل روانشناختی حسادت یک مرد به مرد دیگر در «آقای ریپلی بااستعداد»

عشق، حسادت و میل به دیگری

تحلیل روان‌شناختی فیلم «آقای ریپلی بااستعداد»

آقای ریپلی بااستعداد (The Talented Mr. Ripley) فیلمی محصول ۱۹۹۹ به کارگردانی آنتونی مینگلا و با بازی مت دیمون، جود لا، گویینت پالترو و کیت بلانشت است؛ اقتباسی از رمان مشهور پاتریشیا های‌اسمیت. داستان دربارهٔ تام ریپلی، جوانی معمولی و کم‌نام‌ونشان است که از سوی پدر دیکی گرینلیف مأمور می‌شود او را از ایتالیا به آمریکا بازگرداند. اما دیدار تام با دیکی خیلی زود از یک مأموریت ساده فراتر می‌رود و او را وارد جهانی می‌کند که بیش از هر چیز، آرزوی پنهان خودش را نمایندگی می‌کند.

دیکی جوانی ثروتمند، جذاب، آزاد و برخوردار از نوعی اعتمادبه‌نفس طبیعی است؛ چیزی که تام احساس می‌کند خودش فاقد آن است. از همین‌جا رابطه‌ای شکل می‌گیرد که در ظاهر دوستی است، اما در لایه‌های عمیق‌تر، آمیزه‌ای از تحسین، حسادت، میل، همانندسازی و رقابت است.

تام در ابتدا می‌خواهد به دیکی نزدیک شود؛ اما به‌تدریج میل او از داشتن رابطه با دیکی به داشتن جایگاه دیکی تغییر می‌کند.

تام ریپلی؛ مردی که خودش برای خودش کافی نیست

برای فهم تام نباید فقط از مفهوم جاه‌طلبی شروع کرد.

او صرفاً مرد فقیری نیست که میخواهد ثروتمند شود. آنچه او را به دیکی جذب می‌کند، مجموعه‌ای از ویژگی‌هایی است که تام در خودش احساس نمی‌کند: زیبایی، آزادی، اعتمادبه‌نفس، تعلق اجتماعی و مهم‌تر از همه، تواناییِ «بودن» بدون نیاز به توضیح دادن خودش.

دیکی برای تام کسی است که به نظر می‌رسد حق دارد همان‌طور که هست باشد.

تام اما دائماً در حال تنظیم خودش با محیط است؛ چه بگوید، چگونه رفتار کند، چه تصویری از خود نشان دهد و دیگران دربارهٔ او چه فکر کنند.

در نتیجه، مسئلهٔ اصلی تام صرفاً فقدان امکانات نیست؛ نوعی نارضایتی عمیق از جایگاهی است که برای خود در جهان تجربه می‌کند.

او نمی‌خواهد فقط زندگی بهتری داشته باشد.

او می‌خواهد آدم دیگری باشد.

دیکی؛ دیگریِ ایده‌آل

دیکی برای تام به تدریج از یک انسان واقعی فراتر می‌رود و تبدیل به تصویری از یک «خودِ ایده‌آل» می‌شود.

او ثروتمند است، زیباست، روابط اجتماعی دارد و بدون تلاش زیاد مورد توجه قرار می‌گیرد. تام در مواجهه با او، چیزی را می‌بیند که بیش از خودِ دیکی به آن احتیاج دارد: تصویری از انسانی که دوست‌داشتنی و خواستنی است.

اما مسئله اینجاست که ما همیشه دیگری را همان‌گونه که هست نمی‌خواهیم.

گاهی چیزی را که در دیگری می‌بینیم، در واقع بخشی از میل خودمان است.

تام دیکی واقعی را نمی‌خواهد؛ او کم‌کم دیکیِ ساخته‌شده در ذهن خودش را می‌خواهد.

به همین دلیل، هرچه بیشتر با دیکی آشنا می‌شود، فاصله میان دیکی واقعی و تصویر آرمانی او بیشتر آشکار می‌شود؛ اما این شناخت لزوماً میل تام را از بین نمی‌برد.

چون تام دیگر با یک انسان روبه‌رو نیست.

او با تصویری از آنچه خودش می‌خواهد باشد روبه‌روست.

عشق یا همانندسازی؟

رابطهٔ تام و دیکی را نمی‌توان به‌سادگی عشق یا دوستی نامید.

در آن چیزی از عشق وجود دارد، اما عشق تام به دیکی با میل به همانندسازی درهم‌آمیخته است.

تام می‌خواهد دیکی او را ببیند، تأیید کند و به جهان خودش راه دهد؛ اما هم‌زمان می‌خواهد چیزی از دیکی را در خودش تصاحب کند.

در واقع حرکت روانی او چنین است:

«می‌خواهم دیکی مرا دوست داشته باشد»

و بعد:

«می‌خواهم مثل دیکی باشم»

و در نهایت:

«می‌خواهم جای دیکی باشم.»

این سه جمله، مسیر فروپاشی رابطه را نشان می‌دهند.

در مرحلهٔ اول، دیگری ابژهٔ میل است.

در مرحلهٔ دوم، دیگری الگوی همانندسازی می‌شود.

و در مرحلهٔ سوم، دیگری به رقیبی تبدیل می‌شود که وجودش مانع تحقق میل است.

حسادت؛ وقتی دیگری آینهٔ کمبود ما می‌شود

حسادت تام فقط به پول یا زندگی دیکی نیست.

تام به بودنِ دیکی حسادت می‌کند.

به اینکه دیکی می‌تواند انتخاب کند، رد کند، برود، بماند و بدون اینکه دائماً ارزش خود را اثبات کند، مورد توجه باشد.

از این منظر، دیکی تبدیل به آینه‌ای می‌شود که تام در آن کمبودهای خودش را می‌بیند.

و آینه همیشه تصویر دلخواه ما را نشان نمی‌دهد.

گاهی آنچه در دیگری تحسین می‌کنیم، دقیقاً همان چیزی است که نبودنش در خودمان برایمان دردناک است.

به همین دلیل، تحسین و حسادت می‌توانند بسیار به یکدیگر نزدیک باشند.

ما گاهی از کسی متنفر می‌شویم، چون چیزی را دارد که آرزو داریم در خودمان داشته باشیم.

میل به دیگری ( خوانش لاکانی )

از منظر لاکان، می‌توان رابطهٔ تام و دیکی را از مفهوم نگاه دیگری فهمید.

انسان فقط خودش را از درون تجربه نمی‌کند؛ بخشی از تصویرش از «خود» را از جایگاهی می‌گیرد که در نگاه دیگری اشغال می‌کند.

تام به‌شدت درگیر این نگاه است.

او می‌خواهد بداند:

«من در چشم دیگری چه کسی هستم؟»

دیکی برای او اهمیت دارد، زیرا نگاه دیکی می‌تواند به تام جایگاهی بدهد که خودش قادر نیست به تنهایی آن را تثبیت کند.

اما اینجا یک اتفاق ظریف رخ می‌دهد.

تام به‌جای اینکه از دیگری بخواهد او را به رسمیت بشناسد، شروع می‌کند به تصاحب جایگاه دیگری.

یعنی به‌جای:

«مرا ببین»

به:

«من همان کسی خواهم شد که تو می‌بینی»

حرکت می‌کند.

از این منظر، دیکی فقط یک مرد ثروتمند نیست؛ او جایگاهی است که تام آرزو دارد از آن به جهان نگاه کند.

تام نمی‌خواهد فقط زندگی دیکی را داشته باشد

این شاید مهم‌ترین نکتهٔ روان‌شناختی داستان باشد.

اگر مسئلهٔ تام صرفاً ثروت بود، می‌توانست پول دیکی را تصاحب کند.

اما او چیزی فراتر می‌خواهد:

هویت دیکی را.

لباس‌ها، رفتار، امضا، صدا، روابط، خانه و نام او.

چرا؟

چون آنچه تام می‌خواهد «دارایی» نیست؛ اعتباری است که این دارایی‌ها به شخص می‌دهند.

او می‌خواهد همان کسی باشد که جهان به او اجازه می‌دهد چنین زندگی‌ای داشته باشد.

به همین دلیل، قتل دیکی را نمی‌توان صرفاً حذف یک مانع دانست.

تام در واقع می‌خواهد فاصلهٔ میان خودش و دیکی را از بین ببرد.

و برای از بین بردن این فاصله، دیکی باید دیگر وجود نداشته باشد.

قتل؛ حذف رقیب یا حذف فاصله؟

در سطح داستان، قتل دیکی یک جنایت است.

اما در سطح روانی، معنای پیچیده‌تری دارد.

تا زمانی که دیکی زنده است، تام با یک تفاوت بنیادین روبه‌روست:

او دیکی نیست.

دیکی می‌تواند چیزی باشد که تام آرزوی آن را دارد، اما نمی‌تواند به‌طور کامل آن را تصاحب کند.

بنابراین قتل، تلاشی افراطی برای حل مسئلهٔ تفاوت است.

تام با نابود کردن دیکی، می‌خواهد امکان مقایسه را نیز نابود کند.

اما تناقض همین‌جاست:

با کشتن دیکی، تام از دیکی رها نمی‌شود؛ بیشتر به او وابسته می‌شود.

زیرا از این لحظه به بعد باید دائماً دیکی را بازسازی کند.

او دیگر فقط تام نیست.

باید دیکی را بازی کند.

و هرچه بیشتر دیکی می‌شود، بیشتر مجبور است ثابت کند که دیکی است.

دیکی پس از مرگ

شاید عجیب‌ترین وجه داستان همین باشد:

دیکی بعد از مرگش، بیشتر از زمانی که زنده بود در زندگی تام حضور دارد.

تام لباس او را می‌پوشد، نام او را استفاده می‌کند، دربارهٔ او دروغ می‌گوید و زندگی او را ادامه می‌دهد.

یعنی چیزی که قرار بود با قتل پایان یابد، به شکل دیگری در تام ادامه پیدا می‌کند.

دیکی تبدیل می‌شود به بخشی از هویت تام.

در این معنا، تام موفق نمی‌شود دیکی را نابود کند؛ بلکه او را درون خود می‌بلعد.

اما این همانندسازی یک مشکل اساسی دارد:

هرگز نمی‌تواند گذشتهٔ دیکی را واقعاً داشته باشد.

او می‌تواند نشانه‌های دیکی را جعل کند، اما نمی‌تواند تاریخ زیستهٔ او را جعل کند.

و اینجاست که هویتِ دوباره به چیزی شکننده تبدیل می‌شود.

چرا تام نمی‌تواند خودش باشد؟

شاید سؤال نهایی فیلم همین باشد.

چرا تام به جای ساختن زندگی خودش، زندگی دیگری را می‌دزدد؟

پاسخ را می‌توان در تفاوت میان «خود بودن» و «قابل‌قبول بودن» جست‌وجو کرد.

تام بیش از آنکه به دنبال شناختن خودش باشد، به دنبال ساختن نسخه‌ای از خودش است که بتواند در نگاه دیگران پذیرفته شود.

او استعداد عجیبی در فهمیدن خواسته‌های دیگران دارد.

می‌فهمد چه کسی چه چیزی را می‌خواهد ببیند و می‌تواند همان تصویر را به او ارائه دهد.

اما همین استعداد به نقطهٔ ضعف او تبدیل می‌شود.

چون کسی که بیش از حد به ساختن تصویر خود در نگاه دیگری مشغول است، ممکن است به‌تدریج از خودش فاصله بگیرد.

تام می‌تواند تقریباً هر کسی باشد؛

اما مسئله این است که کدام‌یک از این آدم‌ها واقعاً تام است؟

تام و دیکی؛ رابطه‌ای که از عشق به نابودی رسید

رابطهٔ این دو را می‌توان حرکتی تدریجی از نزدیکی به رقابت دانست:

تحسین > میل > همانندسازی > حسادت > رقابت > حذف

اما این مسیر ساده و خطی نیست.

عشق و حسادت در آن هم‌زمان حضور دارند.

تام هم می‌خواهد به دیکی نزدیک شود و هم می‌خواهد از او چیزی بگیرد.

هم می‌خواهد توسط او پذیرفته شود و هم می‌خواهد جای او قرار بگیرد.

و همین دوگانگی است که رابطه را به سمت خشونت می‌برد.

شاید بتوان گفت تام نمی‌تواند با دیکی در یک رابطهٔ برابر باقی بماند؛ زیرا دیکی برای او بیش از حد مهم شده است.

او دیگر فقط یک دوست نیست.

او معیار ارزشمندی تام است.

و وقتی دیگری تبدیل به معیار ارزشمندی ما شود، رابطه با او می‌تواند هم‌زمان به شدیدترین عشق و شدیدترین نفرت تبدیل شود.

جمع‌بندی

«آقای ریپلی بااستعداد» را می‌توان فیلمی دربارهٔ جنایت، دروغ و جاه‌طلبی دانست؛ اما در لایهٔ عمیق‌تر، داستان مردی است که در دیگری تصویری از خودِ مطلوبش پیدا می‌کند و به‌جای ساختن آن در خودش، تصمیم می‌گیرد آن را تصاحب کند.

دیکی برای تام فقط یک انسان نیست.

او تصویر مردی است که تام آرزو دارد باشد.

و همین است که رابطهٔ آنها را پیچیده می‌کند.

تام ابتدا می‌خواهد دیکی او را ببیند؛ بعد می‌خواهد شبیه او شود؛ و سرانجام می‌خواهد جای او را بگیرد.

اما در پایان، چیزی که به دست می‌آورد نه آزادی، بلکه زندانی تازه است:

زندگی‌ای که متعلق به او نیست و هویتی که باید دائماً آن را بازی کند.

شاید تراژدی واقعی تام ریپلی همین باشد:

او دیگری را کشت تا بتواند جای او زندگی کند؛
اما هرچه بیشتر شبیه دیگری شد، از خودش دورتر شد.

و شاید به همین دلیل است که ریپلی، بیش از آنکه داستان یک قاتل باشد، داستان میل انسان به دیده‌شدن، خواستنی‌بودن و تبدیل‌شدن به تصویری باشد که در نگاه دیگری ارزشمند به نظر می‌رسد.

Be the first to comment

Leave a Reply

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


*