از شرم تا خشم، از طرد تا جنایت؛ تحلیل روان‌شناختی سریال «نوجوانی»

تفسیر روان‌شناختی سریال «نوجوانی» (Adolescence)

🔶️وقتی شرم، تحقیر و نیاز به دیده‌شدن به خشم تبدیل می‌شوند

✴هشدار:این مطلب را بعد از دیدن سریال بخوانید  چون حاوی اسپویل کامل هر چهار قسمت سریال است.

-سریال نوجوانی یا  Adolescence محصول ۲۰۲۵ انگلستان، ساخته جک تورن و استیون گراهام، داستان یک خانواده معمولی را روایت می‌کند که در یک صبح عادی، با ورود پلیس مسلح به خانه‌شان از خواب بیدار می‌شوند؛ پلیس آمده است تا پسر سیزده‌ساله خانواده، جیمی میلر، را به اتهام قتل همکلاسی‌اش بازداشت کند.


-اما سریال خیلی زود تکلیف یک چیز را روشن می‌کند:
جیمی واقعاً دختر را کشته است.پس ما اصلا با یک سریال پلیسی معمایی روبرو نیستیم چرا که در پایان همان قسمت اول، پلیس تصاویر دوربین مداربسته را به او و پدرش نشان می‌دهد که پسرک قصه ی ما یعنی جیمی در یک پارکینگ، کتی لئونارد را با چاقو هفت بار مورد ضربه قرار داده و کشته است.

-برای همین است که فیلمبازهای حرفه ای هم این سریال را ندیده اند یا بسادگی از کنارش گذشته اند!چون این سریال قرار نیست ما را درگیر این سؤال کند که «قاتل کیست؟»
سؤال اصلی چیز دیگری است:
-چطور یک پسر سیزده‌ساله، که در ظاهر هیچ شباهتی به تصویر ذهنی ما از یک قاتل ندارد، به نقطه‌ای می‌رسد که یک دختر هم‌کلاسی خود را می‌کشد؟

خود سازندگان  سریال نیز در مصاحبه ها گفته اند که هدف آنها نه  کشف معمای قتل، بلکه فهمیدن چرایی این جنایت است.برای همین است که بنظر بنده فعالین صنف روان شناسی و علوم تربیتی و همینطور  والدین  و معلمان و مدیران ضروریست که با حوصله ی کافی به تماشای این سریال چهار قسمتی بنشینند و از آموزه های آن استفاده کنند.

🔶️چرا باید این سریال را دید؟

بسیاری از مردم ممکن است بعد از دیدن قسمت اول بگویند:
«خب، یک نوجوان دختر را کشته. ادامه‌اش چیست؟»
اما Adolescence دقیقاً از جایی شروع می‌شود که معمولاً داستان‌های جنایی تمام می‌شوند.
این سریال درباره هیولایی نیست که ناگهان از تاریکی بیرون آمده باشد.

او حتی  منزوی و طردشده همنیست. پسرکی خوش‌چهره است، خانه و خانواده دارد، پدر و مادر دارد، خواهر دارد، به مدرسه می‌رود و از بیرون زندگی‌اش کاملاً عادی به نظر می‌رسد.
پدرش آدم سختکوشی است. مادرش زنی معمولی و مسئولیت‌پذیر است. خواهرش دختری موفق و اجتماعی است.
خود سازندگان عمداً خانواده میلر را چنین طراحی کرده‌اند.آنها نمی‌خواسته اند که پسرک  پدری خشن یا مادری الکلی داشته باشد، چون هدف این بوده که مخاطب (مخصوصا مخاطب ایرانی که بزهکاری را فقط ناشی از کمبودهای مادی می داند) مجبور شود سؤال دشوارتری بپرسد:
اگر این خانواده ظاهراً خانواده بدی نیستند، پس چه کمبودی وجود داشته است؟
و این دقیقاً همان چیزی است که سریال نوجوانی یا (Adolescence) را برای والدین مهم می‌کند.
زیرا ممکن است نوجوان شما سر میز شام کنار شما بنشیند، با شما حرف بزند، تکالیفش را انجام دهد، فوتبال بازی کند و شب در اتاقش بخوابد؛ اما بخشی از زندگی روانی او در جایی دیگر جریان داشته باشد که شما هیچ دسترسی‌ای به آن ندارید.
در گوشی…در گروه دوستان…در مدرسه…در اینستاگرام…در جست‌وجوهای اینترنتی…و در جهانی از کلمات و نشانه‌های نسل جدید که بسیاری از والدین حتی معنی آنها را نمی‌دانند.

🔶️داستان جیمی؛ پسری که کمبود آشکاری ندارد

 – در پشت  ظاهر عادی جیمی،او با چیزی دست‌وپنجه نرم می‌کند که شاید از چشم خانواده پنهان مانده باشد: احساس ناکافی‌بودن، نگرانی درباره جذابیت و مردانگی، مقایسه خود با پسرهای دیگر و حساسیت شدید به طرد و تحقیر.

-ماجرا از رابطه کتی لئونارد با پسر شروری  به نام رایان آغاز می‌شود. کتی با رایان دوست و  در ارتباط بوده، اما رایان از اعتماد او سوءاستفاده می‌کند و عکس خصوصی کتی را بدون رضایت او منتشر می‌کند. کتی بعد از این اتفاق در مدرسه با فشار و تحقیر اجتماعی روبه‌رو می‌شود.

-جیمی که از قبل به کتی علاقه مند بوده  ولی جرات ابراز آن را نداشته به این بهانه به  کتی نزدیک می‌شود؛تا  به او دلگرمی بدهد و به کتی نشان دهد که در این موقعیت تنها نیست و کسی هست که به او توجه می‌کند.جیمی این کار را می کند تا  دیده و  پذیرفته شود و برای دختر جذاب باشد. اما کتی چنین احساسی نسبت به او ندارد. و با بی مهری جیمی را پس میزند و حتی او را تحقیر میکند.

-ردشدن برای جیمی فقط یک شکست عاطفی ساده نیست.او این احساس  را نوعی تحقیر تفسیر  می‌کند.وقتی کتی او را رد می‌کند و در فضای مدرسه و شبکه‌های اجتماعی نیز موقعیت او را در برابر پسرهای دیگر بطرز تحقیر امیزی تمسخر میکند. جیمی خودش را در مقایسه با پسرهایی که  محبوب‌تر، خواستنی‌تر و از نظر جنسی موفق‌ترند، پایین‌تر می‌بیند.

-حتی کتی  با استفاده از کدها و نشانه‌هایی که در فرهنگ نسل زِد  وجود دارد، به جیمی برچسب «incel» می‌زند:معنی ِ این اصطلاح  برای این نسل یعنی اینکه «تو جزو اون دسته از پسرایی هستی که دخترا تحویلش نمی‌گیرن و بخاطر این عقده و کمبود ازشون شاکی و عصبانی می‌شی.»[اینسل» در فضای مجازی معمولاً به مردی گفته می‌شه که از نداشتن رابطه و موردتوجه‌نبودن ناراحته و این ناکامی رو گردن زن‌ها می‌اندازه]

-این برچسب  برای جیمی بسیار تحقیرکننده ست، زیرا دقیقاً روی همان زخمی دست می‌گذارد که جیمی تلاش می‌کند پنهانش کند: اینکه خودش را مردی خواستنی و کافی نمی‌بیند.

اینجاست که یک اتفاق روانی بسیار مهم رخ می‌دهد:

دردِ طردشدن، ابتدا به شرم  و سپس به خشم تبدیل می شود

و بعد، با انکار اصل مساله یک قدم خطرناک‌تر برمیدارد:«مشکل از من نیست؛ مشکل از آنهاست.»در همین نقطه است که محتوای اینترنتی در مورد مرد آلفا  و ایدئولوژی‌های زن‌ستیزانه برای او اهمیت پیدا می‌کنند. اینترنت به خشم جیمی سمت و سو می‌دهد.احساس شخصی او تبدیل می‌شود به یک روایت کلی درباره رابطه ی  زنان و مردان.روایتی که به او می‌گوید چرا توسط  دختران طرد شده و چه کسی مقصر است.و این همان جایی است که جیمی از یک نوجوان معصوم و آسیب‌پذیر، تبدیل به هیولایی می‌شود که خشمش را حق خود می‌داند.جیمی به سمت این معنا می‌رود:
«من را تحقیر کرد.»و بعد معنای بعدی شکل می‌گیرد:«او حق نداشت با من این کار را بکند.»و در نهایت:«باید تاوان بدهد.»
اینجاست که شرم می‌تواند به خشم تبدیل شوددر نهایت، جیمی کتی را پیدا کرده و او را با چاقو به قتل می‌رساند.

🔶️جیمی نمی‌خواهد بپذیرد که چه کرده.

جیمی نمی‌خواهد بپذیرد که خودش این کار را کرده؛ برای همین مدام بین انکار و توجیه رفت‌وآمد می‌کند. به‌جای اینکه با واقعیت روبه‌رو شود، برای خودش داستانی می‌سازد که در آن هنوز آدم بدِ قصه نیست: کتی تحقیرش کرده، دخترها تحویلش نگرفته‌اند، پسرهای دیگر از او جذاب‌تر و موفق‌تر بوده‌اند و او احساس کرده کسی نیست.

حتی وقتی با روان‌شناس روبه‌رو می‌شود، فقط یک نوجوان مضطرب و شکست‌خورده نیست. سعی می‌کند صحنه را در دست بگیرد؛ گاهی مؤدب و آسیب‌پذیر می‌شود، گاهی شوخی می‌کند و گاهی عمداً روان‌شناس را معذب یا تحریک می‌کند. انگار می‌خواهد به او نشان دهد: «من آن پسر ضعیفی که تو فکر می‌کنی نیستم.»

این رفتار با نیاز جیمی به اثبات مردانگی‌اش هم گره خورده است. وقتی در دنیای واقعی نتوانسته توجه دخترها و احترام پسرهای دیگر را به دست بیاورد، حالا در اتاق روان‌شناس می‌خواهد دست‌کم قدرت و برتری خودش را به رخ بکشد. برای همین رابطه با روان‌شناس هم تبدیل می‌شود به یک میدان قدرت؛ جایی که جیمی مدام امتحان می‌کند چقدر می‌تواند طرف مقابل را تحت‌تأثیر خودش قرار دهد.

مردانگی جیمی؛ وقتی «مرد بودن» تبدیل به دفاع می‌شود

-یکی از نکات بسیار مهم سریال، مسئله مردانگی است.جیمی فقط نمی‌خواهد دوست‌داشتنی باشد.او می‌خواهد مرد محسوب شود.
در ذهن او، مردانگی کم‌کم با قدرت، جذابیت، کنترل، تسلط و نترسیدن گره می‌خورد.
بنابراین وقتی احساس می‌کند یک دختر او را رد کرده، فقط با شکست عاطفی مواجه نمی‌شود.احساس می‌کند جایگاه مردانه‌اش تهدید شده است.
به همین دلیل در قسمت سوم، وقتی یک روانشناس زن او را تحت فشار روانی قرار می‌دهد، ناگهان حالت بدن و زبانش تغییر می‌کند…راه می‌رود…نمی‌نشیند…عصبانی می‌شود…صدایش بالا می‌رود…او را می‌ترساند…و حتی درباره ترسیدن او سؤال می‌کند.
یعنی به شکل ناخودآگاه صحنه را دستکاری می کند:
اگر من نتوانم مردی باشم که یک دختر دوستش دارد، حداقل می‌توانم مردی باشم که یک زن از او می‌ترسد.
این یکی از تاریک‌ترین لحظات سریال است.

پدر، مادر و خواهر جیمی

پدر جیمی می‌خواهد پدر خوبی باشد و از پسرش حمایت کند، اما خودش هم در تمام مدت نمی‌داند در ذهن او چه می‌گذرد. مادر بیشتر با ناباوری و درد به ماجرا نگاه می‌کند؛ چون تصویری که از پسرش داشته، با چیزی که حالا می‌بیند جور درنمی‌آید. خواهر جیمی هم یکی از مهم‌ترین شاهدان این فروپاشی است؛ کسی که به‌عنوان یک نوجوان، شاید بیش از والدین بتواند بخشی از دنیای هم‌نسلان برادرش را بفهمد، اما حتی او هم از عمق آنچه در جیمی گذشته خبر نداشته است. سریال عمداً نشان می‌دهد که دوست داشتن یک فرزند، لزوماً به معنای شناختن تمام دنیای درونی او نیست.

جمع‌بندی

«نوجوانی» دربارهٔ یک هیولای مادرزاد نیست؛ دربارهٔ پسری است که احساس ناکافی‌بودن، طرد و تحقیر در او جمع می‌شود و کم‌کم راهی برای تبدیل شرم به خشم پیدا می‌کند. اینترنت برای این خشم؛ زبان، دشمن و توجیه فراهم کند. و شاید مهم‌ترین هشدار سریال همین باشد: ممکن است پدر و مادر فرزندشان را دوست داشته باشند، خواهرش کنارش باشد، معلمش او را ببیند و روان‌شناس با او حرف بزند؛ اما هیچ‌کدام از آنها از تمام زندگی او خبر نداشته باشند. به همین دلیل «نوجوانی» فقط داستان یک قتل نیست؛ هشداری است برای والدین، معلمان و متخصصان سلامت روان که گاهی خطرناک‌ترین بخش زندگی یک نوجوان، همان بخشی است که هیچ‌کس نمی‌بیند.

Be the first to comment

Leave a Reply

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


*