چرا بعد از مصرف داروی روانپزشکی احساس می‌کنم مثل قبل نیستم؟

گاهی اتفاق عجیبی بعد از شروع یک داروی روانپزشکی می‌افتد.اضطراب کمتر می‌شود. افکار مزاحم آرام‌تر می‌شوند. دیگر آن‌قدر درگیر نظر دیگران نیستیم. راحت‌تر «نه» می‌گوییم و   کمتر نیاز داریم دائماً با کسی در تماس باشیم.

اما هم‌زمان ممکن است با خودمان بگوییم:

«من بهتر شده‌ام، اما انگار دیگر خودم نیستم.»

بعضی‌ها می‌گویند دیگر مثل گذشته عاشق نمی‌شوند، هیجان ندارند، کمتر ذوق می‌کنند یا رابطه جنسی برایشان جذابیت سابق را ندارد.

بعضی دیگر تجربه متفاوتی دارند: دیگر برای جلب رضایت دیگران خودشان را خسته نمی‌کنند، از تنها ماندن وحشت ندارند، دائماً پیام نمی‌دهند و لازم نمی‌بینند همه را خوشحال نگه دارند.

این دو تجربه شبیه هم به نظر می‌رسند، اما از نظر روان‌شناختی و دارویی یکسان نیستند.

گاهی واقعاً چیزی در تجربه هیجانی ما تغییر کرده است.

اما گاهی چیزی که تغییر کرده، فقط رفتاری است که سال‌ها برای کنترل اضطراب انجام می‌دادیم.

و تشخیص تفاوت این دو بسیار مهم است.

اول از همه: «تغییر احساس» با «تغییر رفتار» فرق دارد

فرض کنید فردی قبل از درمان دائماً نگران طرد شدن بود.اگر دوستش چند ساعت جواب پیامش را نمی‌داد، مضطرب می‌شد.اگر کسی از او ناراحت می‌شد، ساعت‌ها ذهنش درگیر بود.

برای اینکه دیگران را از دست ندهد، همیشه در دسترس بود، بیش از حد کمک می‌کرد و به سختی می‌توانست درخواست دیگران را رد کند.

حالا بعد از درمان اضطراب، دیگر چنین رفتاری ندارد.ممکن است با خودش بگوید:«این داروهت شخصیت من را عوض کرده اند.»

اما شاید دارو شخصیت او را تغییر نداده باشد.شاید فقط اضطرابی را کاهش داده که سال‌ها او را وادار می‌کرد چنین رفتار کند.

در مقابل، اگر همان فرد بگوید:

«دیگر از هیچ‌چیز لذت نمی‌برم. موسیقی، رابطه، غذا، سفر و حتی چیزهایی که قبلاً دوست داشتم دیگر برایم جذاب نیستند.»

اینجا باید موضوع را جدی‌تر بررسی کرد.

چون این بار صحبت فقط از تغییر رفتار نیست؛ تجربه درونی لذت و هیجان هم تغییر کرده است.

بی حسی عاطفی یا Emotional Blunting چیست؟

یکی از مهم‌ترین اصطلاحاتی که در این زمینه باید بشناسیم، Emotional Blunting یا بی‌حسی عاطفی است.

فرد الزاماً غمگین نیست.حتی ممکن است بگوید:«از افسردگی بیرون آمده‌ام، اما انگار همه احساساتم کم شده‌اند.»مثلاً:

  • کمتر هیجان‌زده می‌شود.
  • کمتر گریه می‌کند.
  • اتفاقات خوشحال‌کننده تأثیر سابق را ندارند.
  • عاشق بودن را می‌فهمد، اما شدت احساسش کمتر شده است.
  • خشمش کمتر شده، اما شادی‌اش هم کمتر شده.
  • موسیقی یا فیلمی که قبلاً عمیقاً تحت تأثیرش قرار می‌داد، دیگر همان اثر را ندارد.
  • میل جنسی کاهش پیدا کرده است.
  • احساس می‌کند اتفاقات خوب و بد، هر دو، با فاصله بیشتری از او عبور می‌کنند.

اینجا یک جمله بسیار مهم وجود دارد:بی‌حسی عاطفی با آرامش یکی نیست.آرام‌تر شدن یعنی هیجان دیگر ما را کنترل نمی‌کند.اما بی‌حسی عاطفی  یعنی شدت تجربه هیجانی بیش از اندازه کاهش یافته است.

چرا SSRIها بیشتر در این بحث مطرح می‌شوند؟

Emotional Blunting در ارتباط با داروهای ضدافسردگی، به‌ویژه گروه SSRIها، زیاد مورد بحث قرار گرفته است.

SSRI مخفف Selective Serotonin Reuptake Inhibitor است؛ یعنی مهارکننده انتخابی بازجذب سروتونین.

داروهایی مانند:

  • Sertraline
  • Fluoxetine
  • Escitalopram
  • Paroxetine
  • Citalopram
  • Fluvoxamine

در این گروه قرار می‌گیرند.

البته این بدان معنا نیست که هرکس یکی از این داروها را مصرف کند دچار بی‌حسی عاطفی خواهد شد.تجربه افراد متفاوت است و شدت علائم نیز می‌تواند به نوع دارو، مقدار مصرف، مدت درمان، بیماری زمینه‌ای و عوامل فردی بستگی داشته باشد.

ضمن اینکه خود افسردگی نیز می‌تواند باعث کاهش لذت، بی‌انگیزگی و بی‌حسی هیجانی شود.

بنابراین اول باید از خودمان بپرسیم:

آیا این احساس به دلیل دارو ایجاد شده، یا هنوز ته مانده های   افسردگی در من  وجود دارد؟

این همان جایی است که تشخیص ساده نیست و باید دقت کرد.

البته فقط SSRIها متهم نیستند.بی‌تفاوتی عاطفی یا کاهش شدت احساسات ممکن است در زمینه مصرف داروهای مختلف روانپزشکی یا ترکیب چند دارو دیده شود، اما نباید همه آنها را به یک شکل در نظر گرفت.

برای مثال، داروهای ضدافسردگی دیگری مانند SNRIها، برخی داروهای ضدروان‌پریشی و داروهای دیگری که بر اضطراب، خواب یا برانگیختگی اثر می‌گذارند، می‌توانند تجربه ذهنی و هیجانی فرد را تغییر دهند؛ البته مکانیسم و احتمال این تغییر در هر دارو متفاوت است.

همچنین بعضی داروها بیشتر از طریق خواب‌آلودگی، کندی ذهنی، کاهش انرژی یا کاهش انگیزه احساس «دیگر خودم نیستم» را ایجاد می‌کنند.

پس نباید از روی یک تجربه شخصی نتیجه گرفت:«این دارو احساسات را خاموش می‌کند.»

سؤال دقیق‌تر این است:«چه تغییری ایجاد شده، از چه زمانی شروع شده و آیا با تغییر دوز یا شروع دارو هم‌زمان بوده است؟»

اما یک مسئله ظریف‌تر وجود دارد: شاید دارو چیزی را از شما نگرفته باشد

این قسمت معمولاً کمتر دیده می‌شود.گاهی فرد قبل از درمان، بیش از حد اجتماعی است؛ نه به این دلیل که ذاتاً چنین شخصیتی دارد، بلکه چون تنهایی برایش اضطراب‌آور است.گاهی بیش از حد مهربان است؛ نه فقط به دلیل همدلی، بلکه چون «نه گفتن» برایش ترسناک است.گاهی دائماً به دیگران کمک می‌کند؛ چون وقتی مفید نیست احساس بی‌ارزشی می‌کند.

گاهی مدام پیام می‌دهد، تماس می‌گیرد و دنبال تأیید می‌گردد؛ چون سکوت دیگران را نشانه طرد شدن می‌داند.

و حالا که  اضطراب درمان شده است. ناگهان فرد می‌گوید:

«دیگر مثل قبل برای دیگران خودم را نمی‌کُشم.»

این الزاماً تغییر ذات شخصیت نیست.ممکن است برای نخستین بار، رفتارش کمتر تحت سلطه اضطراب باشد.

شاید مهربانی‌اش را از دست نداده؛ اجبارش به مهربان بودن را از دست داده است.

شاید اجتماعی بودنش کمتر نشده؛ اضطرابِ تنها ماندنش کمتر شده است.

هر رفتاری که سال‌ها انجام داده‌ایم، شخصیت ما نیست.

ممکن است سال‌ها تصور کنیم:«من آدمی هستم که همیشه به دیگران کمک می‌کنم.»

اما سؤال مهم این است:

اگر کمک نکنم چه اتفاقی درونم می‌افتد؟

اگر پاسخ این باشد:«هیچ. فقط ترجیح می‌دهم این بار به کار خودم برسم.»

احتمالاً آزادی انتخاب بیشتری ایجاد شده است.

اما اگر پاسخ این باشد:

«احساس گناه می‌کنم، می‌ترسم دوستم نداشته باشند، می‌ترسم رهایم کنند یا فکر کنند آدم بدی هستم.»

آن رفتار احتمالاً فقط «مهربانی» نبوده است.ممکن است راهی برای تنظیم اضطراب بوده باشد.

خطر اشتباه گرفتن «آرامش» با «بی‌حسی»

اینجا یکی از مهم‌ترین مرزهای درمان قرار دارد.

آرامش: «دیگر لازم نیست دائماً واکنش نشان بدهم.»

بی‌حسی: «دیگر تقریباً هیچ چیز برایم مهم نیست.»

آرامش: «اگر کسی جوابم را ندهد، می‌توانم صبر کنم.»

بی‌حسی: «اصلاً برایم مهم نیست کسی باشد یا نباشد.»

آرامش: «دیگر برای راضی کردن همه خودم را نابود نمی‌کنم.»

بی‌حسی: «دیگر هیچ علاقه‌ای به رابطه با آدم‌ها ندارم.»

آرامش: «هنوز عاشق می‌شوم، اما اضطرابم کمتر است.»

بی‌حسی: «می‌دانم دوستش دارم، اما هیچ چیزی درونم تکان نمی‌خورد.»

از کجا بفهمیم دارو بیش از حد ما را بی‌حس کرده است؟

یک روش ساده این است که تغییرات خود را قبل و بعد از شروع دارو مقایسه کنیم.

۱. آیا لذت من کم شده است؟

آیا چیزهایی که قبلاً لذت‌بخش بودند، دیگر لذت‌بخش نیستند؟

۲. آیا فقط اضطرابم کمتر شده یا کل دامنه هیجاناتم؟

آیا هنوز می‌توانم عمیقاً خوشحال، ناراحت، عاشق یا هیجان‌زده شوم؟

۳. آیا انرژی ندارم یا دیگر علاقه ندارم؟

این دو با هم فرق دارند. ممکن است فرد به چیزی علاقه داشته باشد اما انرژی انجام آن را نداشته باشد؛ یا انرژی داشته باشد اما دیگر هیچ علاقه‌ای احساس نکند.

۴. آیا میل جنسی تغییر کرده است؟

کاهش میل جنسی و برخی تغییرات جنسی می‌توانند از عوارض برخی داروهای ضدافسردگی باشند و باید با پزشک مطرح شوند.

۵. آیا رفتارم آزادتر شده یا بی‌تفاوت‌تر؟

این شاید مهم‌ترین سؤال باشد.

اگر قبلاً مجبور بودم دائماً دیگران را راضی کنم و حالا می‌توانم انتخاب کنم، این ممکن است نشانه بهبود باشد.

اما اگر دیگر هیچ رابطه، فعالیت یا هدفی برایم اهمیت ندارد، باید بررسی شود.

یک اشتباه خطرناک: «حالا که احساس و رفتارم تغییر کرده پس دارو را قطع می‌کنم»

اگر بعد از خواندن این مطالب درباره بی حسی عاطفی یا  Emotional Blunting به این نتیجه رسیدید که دارو چنین اثری روی شما گذاشته است، خودسرانه دارو را قطع نکنید.

قطع ناگهانی بعضی داروهای روانپزشکی می‌تواند باعث بروز علائم قطع دارو یا بازگشت و تشدید علائم بیماری شود.

راه درست این است که تغییرات را با روانپزشک مطرح کنید.

پزشک ممکن است با توجه به شرایط شما درباره تغییر مقدار مصرف، تغییر زمان مصرف، تغییر دارو یا ادامه درمان با پایش دقیق‌تر تصمیم بگیرد.

این تصمیم به نوع دارو و شرایط فرد بستگی دارد.

نه هر احساس ناخوشایندی به معنای بد بودن داروست، و نه هر احساس بی‌حسی را باید بدون بررسی تحمل کرد.

چه کار کنیم؟ یک روش عملی

به جای اینکه فقط بگوییم:«این دارو من را عوض کرده.»

تغییر را دقیق‌تر ثبت کنیم.

برای دو یا سه هفته، هر روز از صفر تا ده به این موارد امتیاز بدهید:

  • اضطراب
  • افسردگی
  • انرژی
  • لذت
  • هیجان
  • میل جنسی
  • علاقه به ارتباط با دیگران
  • نیاز به تأیید دیگران
  • کیفیت خواب
  • احساس «خودم بودن»

کنار آن بنویسید چه دارویی، چه مقداری و چه زمانی مصرف کرده‌اید.

این کار به جای یک برداشت مبهم، یک تصویر قابل بررسی ایجاد می‌کند و می‌تواند گفت‌وگو با روانپزشک را هم دقیق‌تر کند.

و یک سؤال مهم‌تر از «آیا دارو مرا تغییر داده؟»

شاید سؤال اصلی این نباشد.

سؤال اصلی می‌تواند این باشد:

«کدام قسمت از من تغییر کرده است؟»

آیا دیگر وحشت‌زده نیستم؟

آیا دیگر مجبور نیستم همه را راضی کنم؟

آیا دیگر از تنها ماندن فرار نمی‌کنم؟

یا واقعاً دیگر نمی‌توانم لذت ببرم؟

آیا احساساتم آرام‌تر شده‌اند؟

یا خاموش شده‌اند؟

آیا انتخاب بیشتری دارم؟

یا انگیزه کمتری؟

این تفاوت‌هاست که کمک می‌کند بفهمیم با بهبود علائم، تغییر رفتارهای اضطرابی، عارضه دارویی، Emotional Blunting یا باقی‌ماندن بخشی از بیماری مواجهیم.

شاید «خود واقعی» چیزی بین قبل و بعد باشد

گاهی درمان یک بحران هویتی کوچک ایجاد می‌کند.

فرد سال‌ها خودش را با اضطرابش شناخته است:

«من آدمی هستم که همیشه نگران است.»

«من آدم خیلی مهربانی هستم.»

«من همیشه در جمع هستم.»

«من همیشه مراقب دیگرانم.»

«من نمی‌توانم تنها بمانم.»

بعد از درمان، بخشی از این رفتارها کم می‌شوند.

و فرد نمی‌داند:

«پس من واقعاً چه کسی هستم؟»

شاید پاسخ این باشد که هیچ‌کدام از این دو تصویر، به تنهایی «خود واقعی» نیستند.

نه انسانی که دائماً تحت سلطه اضطراب بود، تماماً خودش بود؛ نه انسانی که بعد از درمان هیچ احساسی ندارد.

هدف درمان این نیست که ما را به آدم دیگری تبدیل کند.

هدف این است که بیماری کمتر به جای ما تصمیم بگیرد.

و اگر دارو باعث شده احساسات، لذت، میل یا انگیزه ما بیش از حد کاهش پیدا کند، این هم چیزی نیست که مجبور باشیم بدون بررسی تحملش کنیم.

در نهایت، سؤال مهم این نیست که:

«آیا مثل قبل هستم؟»

بلکه این است:

«آیا اکنون آزادترم که خودم انتخاب کنم، یا فقط کمتر احساس می‌کنم؟»

این دو، از بیرون ممکن است شبیه هم باشند؛ اما از درون، تفاوت بسیار بزرگی دارند.

توجه: این مطلب جایگزین ارزیابی و توصیه پزشکی نیست. تغییر دوز یا قطع داروهای روانپزشکی باید با نظر پزشک انجام شود.

Be the first to comment

Leave a Reply

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


*