حتماً برایتان پیش آمده که برای کسی واقعاً وقت گذاشتهاید؛ در روزهای سخت کنارش بودهاید، به او کمک کردهاید، هوایش را داشتهاید و بیشتر از هر کسی برایش مایه گذاشتهاید.اما به جای قدردانی، با رفتاری روبهرو شدهاید که انتظارش را نداشتید: بیتفاوتی، طلبکاری، سردی، بیاحترامی یا حتی رفتاری که مستقیماً شما را آزرده است.
-شاید مسئله همین باشد که طرف مقابل ناسپاس است و قدر محبت را نمیداند.اما در بعضی رابطهها، پشت این رفتار داستان پیچیدهتری وجود دارد. برای بعضی آدمها، محبت گرفتن آنقدرها هم تجربه سادهای نیست.
ممکن است کسی از اینکه به او محبت میکنید خوشحال باشد، اما همزمان چیزی درونش فعال شود که خودش هم از آن خبر ندارد: احساس بدهکاری، ترس از وابستگی، شرم از نیازمند بودن یا ترس از اینکه کنترل رابطه را از دست بدهد.
برای فهمیدن این رفتار، بیایید باید کمی به دنیای درونی فردی که محبت را دریافت میکند؛عمیقتر نگاه کنیم.
-شاید محبت،استقلال فرد را تهدید کرده و او را مضطرب میکند !
فرض کنید مردی در زندگیاش همیشه سعی کرده روی پای خودش بایستد. کمک خواستن برایش دشوار بوده است و دوست نداشته که کسی او را ضعیف ببیند.حالا او وارد رابطهای میشود که طرف مقابل واقعاً به او اهمیت میدهد. در سختی و بیماری کنارش میماند، در مشکلات کمکش میکند.شاید در ابتدا این رفتارها برایش لذتبخش است….اما کمکم احساس عجیبی پیدا میکند:
«من دارم زیادی به این آدم نیاز پیدا میکنم.»
اینجاست که محبت، معنای دیگری پیدا میکند.فردی که از وابستگی میترسد، برای اینکه دوباره احساس استقلال کند، فاصله میگیرد و کمتر تماس میگیرد و یا سرد میشود یا حتی شروع میکند به بد قلقی و بداخلاقی و پیدا کردن ایرادهای طرف مقابل.
این رفتار ممکن است برای فرد محبت کننده، کاملاً بیرحمانه و غیرقابل فهم باشد، اما برای شخص گیرنده در سطح ناهشیار تلاشی است برای فرار از احساس وابستگی .
-شاید بعضیها بعد از دریافت محبت،به آن عادت میکنند و طلبکار شوند؟
مشکل همیشه ترس از وابستگی نیست.گاهی فرد محبت را دریافت میکند اما به تدریج به آن عادت میکند.
مثلاً فردی را تصور کنید که هر وقت مشکلی دارد، دوستش کنارش است. اول تشکر میکند ولی بعد کمکم کمکهای او برایش عادی میشود.و یک روز که دوستش نمیتواند جواب تلفنش را بدهد.
واکنش او اینگونه میشود که:«تو که همیشه برای من بودی. چی شده؟»
اینجا اتفاق مهمی افتاده است.
محبت، از لطف به انتظار تبدیل شده است.
فرد گیرنده خود را محق میداند و ناخودآگاه احساس میکند حق دریافت آن را دارد.
این اتفاق میتواند در رابطه عاطفی شدیدتر شود. کسی که همیشه پیام محبتآمیز دریافت کرده، همیشه مورد حمایت قرار گرفته و همیشه بخشیده شده، ممکن است بعد از مدتی این رفتارها را وظیفه طبیعی شریک خود بداند.
و وقتی یکی از آنها انجام نشود، به جای قدردانی از گذشته، اعتراض به نبودن آن شروع میشود.
-شاید بخاطر ترس از دست دادن محبت را بیارزش میکنیم؟
یک دفاع روانی دیگر زمانی اتفاق میافتد که فرد احساس کند بیش از اندازه به کسی وابسته شده است.
اگر پذیرفته باشد که دیگری برایش بسیار مهم است، از دست دادن او هم میتواند ترسناک شود.
یکی از راههای کاهش این ترس، پایین آوردن ارزش فرد محبت کننده در ذهن است.
کسی که تا دیروز میگفت:
«هیچکس مثل او مرا نمیفهمد.»
حالا میگوید:
«اصلاً هم آدم خاصی نیست و اصلا هم کار مهمی برای من انجام نداده»
گویی که فردِ گیرنده، ناگهان واقعیت جدیدی را کشف کرده است اما در واقع ذهن او با کوچک کردن دیگری، تلاش میکند نیاز خودش به او را هم کوچک کند.
اگر او آنقدر مهم نباشد، نبودنش هم آنقدر دردناک نخواهد بود.
این یکی از دلایلی است که بعضی روابط، درست زمانی که صمیمیت بیشتر میشود، وارد مرحلهای از سردی و بیارزشسازی میشوند.
-شاید محبت،ایجاد ِ شرم کرده است!
گاهی مسئله حتی عمیقتر است.
کسی که در درون خود احساس بیارزشی میکند، ممکن است نتواند به راحتی باور کند که دیگری واقعاً دوستش دارد.
مثلاً زنی را تصور کنید که سالها با این احساس زندگی کرده که «من به اندازه کافی خوب نیستم».
حالا کسی وارد زندگیاش شده که بدون منت به او محبت میکند.به جای اینکه آرام شود، ممکن است مدام شک کند:
«چرا من را میخواهد؟»
«حتماً یک دلیلی دارد.»
«اگر واقعاً من را بشناسد، ترکم میکند.»
در چنین شرایطی، محبت دیگری به جای اینکه فقط خوشایند باشد، با ترس و اضطراب همراه میشود.
فرد ممکن است مدام طرف مقابل را امتحان کند، دعوا راه بیندازد، او را پس بزند یا رفتاری کند که در نهایت رابطه را خراب کند.بعد وقتی طرف مقابل خسته میشود و میرود، همان باور قدیمی دوباره تأیید میشود:
«دیدی؟ هیچکس نمیماند.»
این همان چیزی است که در روانکاوی و طرحواره درمانی میتوان آن را نوعی تکرار الگوی قدیمی دانست؛ فرد بدون اینکه آگاه باشد، رابطهای را به سمتی میبرد که نتیجه آشنای گذشته دوباره اتفاق بیفتد.و طرحواره اش در ذهنش اثبات شود.
-شاید محبتِ دیگری، ما را با خودمان روبهرو میکند!
محبت فقط درباره رابطه با دیگری نیست؛ گاهی ما را با بخشهایی از خودمان مواجه میکند که دوست نداریم ببینیم.
مثلاً کسی که همیشه خودش را قوی و بینیاز میداند، وقتی واقعاً مورد مراقبت قرار میگیرد، مجبور میشود نیازمند بودن خودش را هم ببیند.
یا کسی که همیشه از دیگران طلبکار است، ممکن است با دیدن فداکاری دیگری، با احساس گناهی روبهرو شود که تحملش برایش سخت است.
گاهی آدم برای فرار از این احساس، به جای اینکه بگوید:
«نمیدانم چطور این محبت را جبران کنم.»
عصبانی میشود.
به جای:
«از اینکه به تو نیاز دارم میترسم.»
فاصله میگیرد.
و به جای:
«محبتت برایم ارزشمند است.»
شروع میکند به پیدا کردن نقصهای تو.
در اینجا رفتار بیرونی ممکن است خشم یا بیتفاوتی باشد، اما زیر آن احساس دیگری قرار دارد.
-اما همیشه هم پای زخمهای عمیق در میان نیست
این نکته مهم است که روانکاوی را تبدیل به دستگاه توجیه رفتار نکنیم.
گاهی فردی محبت میگیرد و قدر آن را نمیداند. شاید خودخواه است. و سپاسگزاری را نیاموخته است.شاید یاد گرفته است که دیگران باید برایش کاری انجام دهند. و شاید هم واقعاً از کسی سوءاستفاده میکند.
لازم نیست برای هر رفتار بدی یک زخم کودکی پیدا کنیم.
شناختن علت احتمالی رفتار، آن رفتار را قابل قبول نمیکند.
اگر کسی مرتباً به شما بیاحترامی میکند، اینکه بدانید او از وابستگی میترسد، به این معنا نیست که باید بیاحترامی را تحمل کنید.
فهمیدن، با تحمل کردن فرق دارد.
-اگر شما محبتکننده هستید، چه کار کنید؟ارائه ی چند راهکار عملی:
-محبت را با در دسترس بودن دائمی اشتباه نگیرید
میتوانید کسی را دوست داشته باشید و همیشه در اختیارش نباشید.
اگر یک دوست یا شریک عاطفی فقط زمانی احساس آرامش میکند که شما هر لحظه پاسخگو باشید، این دیگر صرفاً محبت نیست؛ رابطه به سمت وابستگی ناسالم میرود.
-چیزی را که نمیتوانید بدون توقع بدهید، با آگاهی بدهید
یعنی قبل از یک فداکاری بزرگ از خودتان بپرسید:
«اگر این کار را انجام بدهم و او هیچوقت از من تشکر نکند، باز هم از تصمیم خودم راضی خواهم بود؟»
اگر جواب نه است، شاید بهتر باشد درباره میزان کمک خود تجدیدنظر کنید.
نه برای اینکه طرف مقابل را تنبیه کنید؛ برای اینکه بعداً محبتتان تبدیل به خشم نشود.
-وقتی چیزی آزارتان میدهد، زودتر بگویید
به جای اینکه ماهها سکوت کنید و بعد بگویید:
«من برای تو همه کار کردم و تو اینطوری جوابم را دادی.»
همان ابتدا بگویید:
«این رفتارت من را ناراحت کرد.»
محبت سالم به معنای تحمل بینهایت نیست.
-واکنش طرف مقابل به «نه» را جدی بگیرید
یکی از بهترین راههای شناخت یک رابطه این است که ببینید وقتی برای اولین بار «نه» میگویید چه اتفاقی میافتد.
اگر محبت شما فقط تا زمانی ارزشمند است که همه خواستههای طرف مقابل را برآورده کنید، مسئله مهمی در رابطه وجود دارد.
اما چند راهکار برای فرد دریافتکننده محبت:
-اگر متوجه شدید که با محبت دیدن از طرف دیگران مشکل دارید، لازم نیست خودتان را سرزنش کنید.اما میتوانید کمی مکث کنید.وقتی کسی به شما کمک میکند، به جای اینکه فوراً احساس کنید باید چیزی پس بدهید، فقط بگویید:
«ممنونم.»
-اگر احساس بدهکاری آمد، فوراً از رابطه فرار نکنید.
-اگر ناگهان کسی که دوستش داشتید برایتان بیارزش شد، قبل از تصمیم نهایی از خودتان بپرسید:
«واقعاً ویژگی تازهای در او دیدهام، یا نزدیکی او دارد مرا مضطرب میکند؟»
-و اگر متوجه شدید محبت دیگران را به مرور وظیفه آنها میدانید، آگاهانه تفاوت این دو را حفظ کنید:
«او میتوانست این کار را نکند، اما انتخاب کرد که انجامش دهد.»
این جمله ساده میتواند کمک کند محبت را دوباره به عنوان انتخاب دیگری ببینید، نه حقی که به شما تعلق دارد.
اگر هم احساس میکنید دریافت محبت، وابستگی یا صمیمیت برایتان دائماً با ترس، خشم یا میل به خراب کردن رابطه همراه میشود، بررسی این الگو با یک رواندرمانگر میتواند مفید باشد.
-رابطه سالم کجاست؟
رابطه سالم جایی نیست که یکی همیشه بدهد و دیگری همیشه دریافت کند.
و جایی هم نیست که برای جلوگیری از سوءاستفاده، هیچکس به دیگری محبت نکند.
رابطه سالم جایی است که محبت میتواند داده شود بدون اینکه به معامله تبدیل شود و دریافت شود بدون اینکه به حق تبدیل شود.
کسی که محبت میکند، حق ندارد با محبتش دیگری را بدهکار و کنترل کند.
و کسی که محبت دریافت میکند، حق ندارد آن را وظیفه دائمی دیگری بداند.
شاید مهمترین مهارت در چنین رابطهای این باشد که هر دو نفر بتوانند دو جمله ساده را تحمل کنند:
«دوستت دارم، اما قرار نیست همیشه در اختیار تو باشم.»
و:
«دوستت دارم، اما لازم نیست محبتت را به من ثابت کنی.»
در این نقطه، محبت دیگر وسیلهای برای خریدن رابطه، حفظ قدرت یا فرار از تنهایی نیست؛ تبدیل میشود به چیزی که دو انسان آزادانه به یکدیگر میدهند و دریافت میکنند.
به به عالی